به رقص آمد سر پنجه های رنجورشبه شادمانی عادت نداشت تنبورشبه رقص آمد و زن روی ماسه ها رقصیدخبر رسید به عشّاق جورواجورشیکی به آب زد و زیر موج ها گم شدیکی دوید پیِ بستهxadی سیانورش!یکی سیاه شد و مثل مرده ها یخ زدو آسمان را پر کرد بوی کافورششلال گیسوی زن مثل تاک می رقصیدو زیر پیرهنش خوشه های انگورش ـکه سف
مثل شرابی کهنه در رگ های میخانهدیروز با من آشنا، امروز بیگانهدیروز چشمانم به دستان تو بود و بسامروز در کنج قفس، بی آب و بی دانهدل خوش نخواهم کرد بر زیبائی ات وقتیتنها برای گیسوانت می شدم شانهنبض مرا در دست های خود نگیر امشبامشب که گیج و منگم و با عقل بیگانهدیروز با من مهربان بودی ولی امروزطوری نگاهم
گفتی نمی شود، شدنی نیست، بگذریمگفتی برو که حال دلم رو به راه نیستگفتم مریض عشق تو أم، ترک من مکنداروی من تویی، نرو اصلاً صلاح نیست
من با تو شاهزاده ی هر دو جهان شدماینک شبیه کودک بی مادرم، عزیزهی گریه می کنم، به سرم می زنم، ببیندر سینه ام بجز غم و اندوه و آه نیست
دنیا خلاف آنچه که من خواستم گذشتمن ب